قدم میزنم و به هر نیمکتی که میرسم، رویش مینشینم...
منتظرت....!
و آنوقت چشمانم را میبندم و کمی تو را کنار خودم میبینم...
که برایم شعر میخوانی... با همان بغض صدای همیشگی ات...
مسخره است نه!
ولی حالم بهتر میشود...
اما امروز آنقدر دلتنگم ،
که انگار تمام نیمکت ها را رنگ زده اند
و رویش تابلو زده اند نشستن ممنوع.... !
برچسب: نیمکت خالی,نیمکت سپیده,نیمکت تنهایی,نیمکت چوبی,نیمکت سبز,نیمکت پارک,نیمکت علی بابا,نیمکت بدنسازی,نیمکت داغ,نیمکت پارکی,
نویسنده: بردیا حسینیپور