مثلا هر روز صبح
ار پشت پنجره ی کوچک اتاقم رفتنت را نظاره باشم،
که با عجله از خانه بیرون میزنی،
بند کفشهایت را یک قدم در میان میبندی،
به دکمه افتاده ی پیراهنت اخم میکنی،
لقمه ی نصفه در دهانت را به زور قورت میدهی ...
و من با شاخه گل رزی لیوان آب تعارفت می کنم...!...

پ ن
دیوانگی... هزیان...توهم...دیدار نزدیک...
.
برچسب:
نویسنده: بردیا حسینیپور