یکدفعه شروع میکردی به خاطره تعریف کردن
از بازی های کودکی ات...خانه ی قدیمی تان...دوستانت... نمیدانم
منکه گوش نمیدادم...
هیچوقت نتوانستم حرفهایت را گوش دهم،
و تو فکر میکردی برایم مهم نیست...
تو که صدای خودت را نشنیده ای...
نمیدانستی، تو که شروع میکردی به صحبت کردن ،
فکر میکردم باید،
چشمانم را ببندم و خود را به آسمان بسپرم و تو برایم لالایی بخوانی...
و من در صدایت غرق میشدم...
.
.
پ.ن
صدایت...!بی حواسی...!صدایت...!دلتنگی...!
برچسب: صدایت را دوست دارم,صدایت میکنم هر شب,صدایت میزنم بشنو صدایم,صدایت میکنم,صدایت را شنیدم,صدایت میکنم بشنو صدایم,صدایت را,صدایت میزنم,صدایت,صدایت که ببارد,
نویسنده: بردیا حسینیپور